سرو سنگ

نهان کرد دیوانه در جیب، سنگی

یکی را بسر کوفت، روزی بمعبر

شد از رنج رنجور و از درد نالان

بپیچید و گردید چون مار چنبر

دویدند جمعی پی دادخواهی

دریدند دیوانه را جامه در بر

کشیدند و بردندشان سوی قاضی

که این یک ستمدیده بود، آن ستمگر