سفر اشک

اشک طرف دیده را گردید و رفت

اوفتاد آهسته و غلتید و رفت

بر سپهر تیرهٔ هستی دمی

چون ستاره روشنی بخشید و رفت

گر چه دریای وجودش جای بود

عاقبت یکقطره خون نوشید و رفت

گشت اندر چشمهٔ خون ناپدید

قیمت هر قطره را سنجید و رفت