سیه روی

بکنج مطبخ تاریک، تابه گفت به دیگ

که از ملال نمردی، چه خیره سر بودی

ز دوده، پشت تو مانند قیر گشته سیاه

ز عیب خویش، تو مسکین چه بیخبر بودی

همی به تیرگی خود فزودی از پستی

سیاه روز و سیه کار و بد گهر بودی

تمام عمر، درین کارگاه زحمت و رنج

نشسته بودی و بیمزد کارگر بودی