شاهد و شمع

شاهدی گفت بشمعی کامشب

در و دیوار، مزین کردم

دیشب از شوق، نخفتم یکدم

دوختم جامه و بر تن کردم

دو سه گوهر ز گلوبندم ریخت

بستم و باز بگردن کردم

کس ندانست چه سحرآمیزی

به پرند، از نخ و سوزن کردم