شباویز

چو رنگ از رخ روز، پرواز کرد

شباویز، نالیدن آغاز کرد

بساط سپیدی، تباهی گرفت

ز مه تا بماهی، سیاهی گرفت

ره فتنهٔ دزد عیار باز

عسس خسته از گشتن و شب دراز

نخفته، نه مست و نه هوشیار ماند

نیاسوده گر ماند، بیمار ماند