گنج درویش
دزد عیاری، بفکر دستبرد
گاه ره میزد، گهی ره میسپرد
در کمین رهنوردان مینشست
هم کله میبرد و هم سر میشکست
روز، میگردید از کوئی بکوی
شب، بسوی خانهها میکرد روی
از طمع بودش بدست اندر، کمند
بر همه دیوار و بامش میفکند
دزد عیاری، بفکر دستبرد
گاه ره میزد، گهی ره میسپرد
در کمین رهنوردان مینشست
هم کله میبرد و هم سر میشکست
روز، میگردید از کوئی بکوی
شب، بسوی خانهها میکرد روی
از طمع بودش بدست اندر، کمند
بر همه دیوار و بامش میفکند