نغمهٔ رفوگر

شب شد و پیر رفوگر ناله کرد

کای خوش آن چشمی که گرم خفتن است

چه شب و روزی مرا، چون روز و شب

صحبت من، با نخ و با سوزن است

من بهر جائی که مسکن میکنم

با من آنجا بخت بد، هم مسکن است

چیره شد چون بر سیه، موی سپید

گفتم اینک نوبت دانستن است