غزل شمارهٔ ۴۴

ندای غیب به جان تو می‌رسد پیوست

که پای در نه و کوتاه کن ز دنیی دست

هزار بادیه در پیش بیش داری تو

تو این چنین ز شراب غرور ماندی مست

جهان پلی است بدان سوی جه که هر ساعت

پدید آید ازین پل هزار جای شکست

به پل برون نشود با چنین پلی کارت

برو بجه ز چنین پل که نیست جای نشست