غزل شمارهٔ ۴۶

چون کنم معشوق عیار آمدست

دشنه در کف سوی بازار آمدست

دشنهٔ او تشنهٔ خون دل است

لاجرم خونریز و خونخوار آمدست

همچنان کان پسته می‌ریزد شکر

همچنان آن دشنه خونبار آمدست

هست ترک و من به جان هندوی او

لاجرم با تیغ در کار آمدست