غزل شمارهٔ ۶۸

وشاقی اعجمی با دشنه در دست

به خون آلوده دست و زلف چون شست

کمر بسته کله کژ برنهاده

گره بر ابرو و پر خشم و سرمست

درآمد در میان خرقه‌پوشان

به کس در ننگرست از پای ننشست

بزد یک دشته بر دل پیر ما را

دلش بگشاد و زناریش بربست