غزل شمارهٔ ۱۱۱

از قوت مستیم ز هستیم خبر نیست

مستم ز می عشق و چو من مست دگر نیست

در جشن می عشق که خون جگرم ریخت

نقل من دلسوخته جز خون جگر نیست

مستان می‌عشق درین بادیه رفتند

من ماندم و از ماندن من نیز اثر نیست

در بادیهٔ عشق نه نقصان نه کمال است

چون من دو جهان خلق اگر هست و اگر نیست