غزل شمارهٔ ۱۱۹

در ده خبر است این که ز مه ده خبری نیست

وین واقعه را همچو فلک پای و سری نیست

عقلم که جهان زیر و زبر کرد به فکرت

بی خویش از آن شد که ز خویشش خبری نیست

جان سوخته زان شد که از آنها که برفتند

بسیار اثر جست و ز یک تن اثری نیست

دل بر سر ره ماند که می‌دید که هستش

مشکل سفری پیش که چون هر سفری نیست