غزل شمارهٔ ۱۲۶

در عشق تو عقل سرنگون گشت

جان نیز خلاصهٔ جنون گشت

خود حال دلم چگونه گویم

کان کار به جان رسیده چون گشت

بر خاک درت به زاری زار

از بس که به خون بگشت خون گشت

خون دل ماست یا دل ماست

خونی که ز دیده‌ها برون گشت