غزل شمارهٔ ۱۲۸

تا دل من راه جانان بازیافت

گوهری در پردهٔ جان بازیافت

دل که ره می‌جست در وادی عشق

خویش را گم کرد ره زان بازیافت

هر که از دشورای هستی برست

آنچه مقصود است آسان بازیافت

یک شبی درتاخت دل مست و خراب

راه آن زلف پریشان بازیافت