غزل شمارهٔ ۱۳۷
آتش سودای تو عالم جان در گرفت
سوز دل عاشقانت هر دو جهان در گرفت
جان که فروشد به عشق زندهٔ جاوید گشت
دل که بدانست حال ماتم جان در گرفت
از پس چندین هزار پرده که در پیش بود
روی تو یک شعله زد کون و مکان در گرفت
چون تو برانداختی برقع عزت ز پیش
جان متحیر بماند عقل فغان در گرفت