غزل شمارهٔ ۱۴۰

ای آفتاب طفلی در سایهٔ جمالت

شیر و شکر مزیده از چشمهٔ زلالت

هم هر دو کون برقی از آفتاب رویت

هم نه سپهر مرغی در دام زلف و خالت

بر باد داده دل را آوازهٔ فراقت

در خواب کرده جان را افسانهٔ وصالت

عقلی که در حقیقت بیدار مطلق آمد

تا حشر مست خفته در خلوت خیالت