غزل شمارهٔ ۱۴۵

ای پرتو وجودت در عقل بی نهایت

هستی کاملت را نه ابتدا نه غایت

هستی هر دو عالم در هستی تو گمشد

ای هستی تو کامل باری زهی ولایت

ای صد هزار تشنه، لب‌خشک و جان پرآتش

افتاده پست گشته موقوف یک عنایت

غیر تو در حقیقت یک ذره می‌نبینم

ای غیر تو خیالی کرده ز تو سرایت