غزل شمارهٔ ۱۵۰

گر هندوی زلفت ز درازی به ره افتاد

زنگی بچهٔ خال تو بر جایگه افتاد

در آرزوی زلف چو زنجیر تو عقلم

دیوانگی آورد و به یک ره ز ره افتاد

چون باد بسی داشت سر زلف تو در سر

از فرق همه تخت‌نشینان کله افتاد

سرسبزی گلگون رخت را که بدیدم

چون طرهٔ شبرنگ تو روزم سیه افتاد