غزل شمارهٔ ۱۶۵

مرا با عشق تو جان درنگنجد

چه از جان به بود آن درنگنجد

نه کفرم ماند در عشقت نه ایمان

که اینجا کفر و ایمان درنگنجد

چنان عشق تو در دل معتکف شد

که گر مویی شود جان درنگنجد

چه می‌گویم که طوفانی است عشقت

به چشم مور طوفان درنگنجد