غزل شمارهٔ ۲۰۵

ترسا بچه‌ای ناگه قصد دل و جانم کرد

سودای سر زلفش رسوای جهانم کرد

زو هر که نشان دارد دل بر سر جان دارد

ترسا بچه آن دارد دیوانه از آنم کرد

دوش آن بت شنگانه می‌داد به پیمانه

وز کعبه به بتخانه زنجیر کشانم کرد

کردم ز پریشانی در بتکده دربانی

چون رفت مسلمانی بس نوحه که جانم کرد