غزل شمارهٔ ۲۰۸

عزم خرابات بی‌قنا نتوان کرد

دست به یک درد بی صفا نتوان کرد

چون نه وجود است نه عدم به خرابات

لاجرم این یک از آن جدا نتوان کرد

شاه مباش و گدا مباش که آنجا

هیچ نشان شه و گدا نتوان کرد

گم شدن و بیخودی است راه خرابات

توشهٔ این راه جز فنا نتوان کرد