غزل شمارهٔ ۲۳۱

مرا سودای تو جان می بسوزد

چو شمعی زار و گریان می‌بسوزد

غمت چندان که دوزخ سوخت عمری

به یک ساعت دو چندان می‌بسوزد

فکندی آتشم در جان و رفتی

دلم زین درد بر جان می‌بسوزد

رخ تو آتشی دارد که هر دم

چو عودم بر سر آن می‌بسوزد