غزل شمارهٔ ۲۴۶

پیر ما وقت سحر بیدار شد

از در مسجد بر خمار شد

از میان حلقهٔ مردان دین

در میان حلقهٔ زنار شد

کوزهٔ دردی به یک دم درکشید

نعره‌ای دربست و دردی‌خوار شد

چون شراب عشق در وی کار کرد

از بد و نیک جهان بیزار شد