غزل شمارهٔ ۲۵۲

بار دگر پیر ما مفلس و قلاش شد

در بن دیر مغان ره زن اوباش شد

میکدهٔ فقر یافت خرقهٔ دعوی بسوخت

در ره ایمان به کفر در دو جهان فاش شد

زآتش دل پاک سوخت مدعیان را به دم

دردی اندوه خورد عاشق و قلاش شد

پاک بری چست بود در ندب لامکان

کم زن و استاد گشت حیله گر و طاش شد