غزل شمارهٔ ۲۶۰

تا نور او دیدم دو کون از چشم من افتاده شد

پندار هستی تا ابد از جان و تن افتاده شد

روزی برون آمد ز شب طالب فنا گشت از طلب

شور جهان‌سوزی عجب در انجمن افتاده شد

رویت ز برقع ناگهان یک شعله زد آتش فشان

هر لحظه آتش صد جهان در مرد و زن افتاده شد

چون لب گشادی در سخن جان من آمد سوی تن

تا مرده بیخود نعره‌زن مست از کفن افتاده شد