غزل شمارهٔ ۲۶۸

هر زمان عشق تو در کارم کشد

وز در مسجد به خمارم کشد

چون مرا در بند بیند از خودی

در میان بند زنارم کشد

دردییی بر جان من ریزد ز درد

پس به مستی سوی بازارم کشد

گر ز من بد مستییی بیند دمی

گرد شهر اندر نگونسارم کشد