غزل شمارهٔ ۲۷۹

عشق تو ز سقسین و ز بلغار برآمد

فریاد ز کفار به یک بار برآمد

در صومعه‌ها نیم شبان ذکر تو می‌رفت

وز لات و عزی نعرهٔ اقرار برآمد

گفتم که کنم توبه در عشق ببندم

تا چشم زدم عشق ز دیوار برآمد

یک لحظه نقاب از رخ زیبات براندند

صد دلشده را زان رخ تو کار برآمد