غزل شمارهٔ ۲۹۱

نه قدر وصال تو هر مختصری داند

نه قیمت عشق تو هر بی خبری داند

هر عاشق سرگردان کز عشق تو جان بدهد

او قیمت عشق تو آخر قدری داند

آن لحظه که پروانه در پرتو شمع افتد

کفر است اگر خود را بالی و پری داند

سگ به ز کسی باشد کو پیش سگ کویت

دل را محلی بیند جان را خطری داند