غزل شمارهٔ ۳۰۰

عاشقانی کز نسیم دوست جان می‌پرورند

جمله وقت سوختن چون عود اندر مجمرند

فارغند از عالم و از کار عالم روز و شب

والهٔ راهی شگرف و غرق بحری منکرند

هر که در عالم دویی می‌بیند آن از احولی است

زانکه ایشان در دو عالم جز یکی را ننگرند

گر صفتشان برگشاید پردهٔ صورت ز روی

از ثری تا عرش اندر زیر گامی بسپرند