غزل شمارهٔ ۳۱۸
قومی که در فنا به دل یکدگر زیند
روزی هزار بار بمیرند و بر زیند
هر لحظهشان ز هجر به دردی دگر کشند
تا هر نفس ز وصل به جانی دگر زیند
در راه نه به بال و پر خویشتن پرند
در عشق نه به جان و دل مختصر زیند
مانند گوی در خم چوگان حکم او
در خاک راه مانده و بی پا و سر زیند