غزل شمارهٔ ۳۲۷
هر که را اندیشهٔ درمان بود
درد عشق تو برو تاوان بود
بر کسی درد تو گردد آشکار
کو ز چشم خویشتن پنهان بود
گرچه دارد آفتابی در درون
لیک همچون ذره سرگردان بود
ای دل محجوب بگذر از حجاب
زانکه محجوبی عذاب جان بود
هر که را اندیشهٔ درمان بود
درد عشق تو برو تاوان بود
بر کسی درد تو گردد آشکار
کو ز چشم خویشتن پنهان بود
گرچه دارد آفتابی در درون
لیک همچون ذره سرگردان بود
ای دل محجوب بگذر از حجاب
زانکه محجوبی عذاب جان بود