غزل شمارهٔ ۳۵۵
یک ذره نور رویت گر ز آسمان برآید
افلاک درهم افتد خورشید بر سرآید
آخر چه طاقت آرد اندر دو کون هرگز
تا با فروغ رویت اندر برابر آید
یارب چه آفتابی کانجا که پرتو توست
هم و هم تیره گردد هم فهم ابتر آید
چه جای وهم و فهم است کاندر حوالی تو
نه روح لایق افتد نه عقل در خور آید