غزل شمارهٔ ۳۶۵
گر رخ او ذرهای جمال نماید
طلعت خورشید را زوال نماید
ور ز رخش لحظهای نقاب برافتد
هر دو جهان بازی خیال نماید
ذرهٔ سرگشته در برابر خورشید
نیست عجب گر ضعیف حال نماید
مرد مسلمان اگر ز زلف سیاهش
کفر نیارد مرا محال نماید
گر رخ او ذرهای جمال نماید
طلعت خورشید را زوال نماید
ور ز رخش لحظهای نقاب برافتد
هر دو جهان بازی خیال نماید
ذرهٔ سرگشته در برابر خورشید
نیست عجب گر ضعیف حال نماید
مرد مسلمان اگر ز زلف سیاهش
کفر نیارد مرا محال نماید