غزل شمارهٔ ۳۷۸

دل چه خواهی کرد چون دلبر رسید

جان برافشان هین که جان پرور رسید

شربت اسرار را فردا منه

زانکه تا این درکشی دیگر رسید

گر سفالی یافتی در راه عشق

خوش بشو انگار صد گوهر رسید

خود تو آتش بر سفالی می‌نهی

هین که آنجا قسم تو کمتر رسید