غزل شمارهٔ ۳۸۰

عقل را در رهت قدم برسید

هر چه بودش ز بیش و کم برسید

قصهٔ تو همی نبشت دلم

چون به سر می‌نشد قلم برسید

دلم از بس که خورن بخورد از او

در همه کاینات غم برسید

بی‌تو از بس که چشم من بگریست

در دو چشمم ز گریه نم برسید