غزل شمارهٔ ۳۸۱

دوش آمد و ز مسجدم اندر کران کشید

مویم گرفت و در صف دردی کشان کشید

مستم بکرد و گرد جهانم به تک بتاخت

تا نفس خوار خواری هر خاکدان کشید

هر جزو من مشاهده تیغی دگر بخورد

هر عضو من معاینه کوهی گران کشید

گفتار خویش بگذر اگر می‌توان گذشت

یعنی بلای من کش اگر می‌توان کشید