غزل شمارهٔ ۳۹۱

در عشق تو گم شدم به یکبار

سرگشته همی دوم فلک‌وار

گر نقطهٔ دل به جای بودی

سرگشته نبودمی چو پرگار

دل رفت ز دست و جان برآن است

کز پی برود زهی سر و کار

ای ساقی آفتاب پیکر

بر جانم ریز جام خون‌خوار