غزل شمارهٔ ۴۰۸

هر که سر رشتهٔ تو یابد باز

درش از سوزنی کنند فراز

عاشق تو کسی بود که چو شمع

نفسی می‌زند به سوز و گداز

باز خندد چو گل به شکرانه

گر سر او جدا کنند به گاز

آنکه بر جان خویش می‌لرزد

کی تواند چو شمع شد جان‌باز