غزل شمارهٔ ۴۰۹

ای روی تو شمع پردهٔ راز

در پردهٔ دل غم تو دمساز

بی مهر رخت برون نیاید

از باطن هیچ پرده آواز

از شوق تو می‌کند همه روز

خورشید درون پرده پرواز

هر جا که شگرف پرده بازی است

در پردهٔ زلف توست جان‌باز