غزل شمارهٔ ۴۳۳

هر مرد که نیست امتحانش

خوابی و خوری است در جهانش

می‌خفتد و می‌خورد شب و روز

تا مغز بود در استخوانش

فربه کند از غرور پهلو

تا نام نهند پهلوانش

مرد آن باشد که همچو شمعی

آتش بارد ز ریسمانش