غزل شمارهٔ ۴۳۸

مست شدم تا به خرابات دوش

نعره‌زنان رقص‌کنان دردنوش

جوش دلم چون به سر خم رسید

زآتش جوش دلم آمد به جوش

پیر خرابات چو بانگم شنید

گفت درآی ای پسر خرقه‌پوش

گفتمش ای پیر چه دانی مرا

گفت ز خود هیچ مگو شو خموش