غزل شمارهٔ ۴۵۵

عشق جانی داد و بستد والسلام

چند گویی آخر از خود والسلام

تو چنان انگار کاندر راه عشق

یک نفس بود این شد آمد والسلام

شیشه‌ای اندر دمید استاد کار

بعد از آنش بر زمین زد والسلام

گر تو اینجا ره بری با اصل کار

رو که نبود چون تو بخرد والسلام