غزل شمارهٔ ۴۸۹

یک غمت را هزار جان گفتم

شادی عمر جاودان گفتم

عاشق ذره‌ای غمت دیدم

هر دلی را که شادمان گفتم

بر درت آفتاب را همه شب

عاشقی سر بر آستان گفتم

باز چون سایه‌ای همه روزش

در بدر از پیت دوان گفتم