غزل شمارهٔ ۵۲۲

اگر عشقت به جای جان ندارم

به زلف کافرت ایمان ندارم

چو گفتی ننگ می‌داری ز عشقم

که من معشوق اینم کان ندارم

اگر جانم بخواهد شد ز عشقت

غم عشق تورا فرمان ندارم

تو گفتی رو مکن در من نگاهی

که خوبی دارم و پیمان ندارم