غزل شمارهٔ ۵۸۹

دست در عشقت ز جان افشانده‌ایم

و آستینی بر جهان افشانده‌ایم

ای بسا خونا که در سودای تو

از دو چشم خون‌فشان افشانده‌ایم

وی بسا آتش که از دل در غمت

از زمین تا آسمان افشانده‌ایم

تا دل از تر دامنی برداشتیم

دامن از کون و مکان افشانده‌ایم