غزل شمارهٔ ۶۲۱
گاه لاف از آشنایی میزنیم
گه غمش را مرحبایی میزنیم
همچو چنگ از پردهٔ دل زار زار
در ره عشقش نوایی میزنیم
از دم ما می بسوزد عالمی
آخر این دم ما ز جایی میزنیم
ما مسیم و این نفسهای به درد
بر امید کیمیایی میزنیم
گاه لاف از آشنایی میزنیم
گه غمش را مرحبایی میزنیم
همچو چنگ از پردهٔ دل زار زار
در ره عشقش نوایی میزنیم
از دم ما می بسوزد عالمی
آخر این دم ما ز جایی میزنیم
ما مسیم و این نفسهای به درد
بر امید کیمیایی میزنیم