غزل شمارهٔ ۶۴۸

عشق را بی‌خویشتن باید شدن

نفس خود را راهزن باید شدن

بت بود در راه او هرچه آن نه اوست

در ره او بت‌شکن باید شدن

زلف جانان را شکن بیش از حد است

کافر یک یک شکن باید شدن

تو بدو نزدیک نزدیکی ولیک

دور دور از خویشتن باید شدن