غزل شمارهٔ ۷۴۷

آن را که نیست در دل ازین سر سکینه‌ای

نبود کم از کم و بود از کم کمینه‌ای

خواهی که از قرینه بدانی که عشق چیست

ناخورده می ز عشق ندانی قرینه‌ای

در دار ملک عشق خلیفه کسی بود

کو را بود ز در حقیقت خزینه‌ای

مرغی است جان عاشق و چندانش حوصله

کز هر دو کون لایق او نیست چینه‌ای