غزل شمارهٔ ۷۵۶

جانا دلم ببردی در قعر جان نشستی

من بر کنار رفتم تو در میان نشستی

گر جان ز من ربودی الحمدلله ای جان

چون تو بجای جانم بر جای جان نشستی

گرچه تو را نبینم بی تو جهان نبینم

یعنی تو نور چشمی در چشم از آن نشستی

چون خواستی که عاشق در خون دل بگردد

در خون دل نشاندی در لامکان نشستی