غزل شمارهٔ ۷۵۸
ای آفتاب از ورق رویت آیتی
در جنب جام لعل تو کوثر حکایتی
هرگز ندید هیچ کس از مصحف جمال
سرسبزتر ز خط سیاه تو آیتی
بر نیت خطت که دلم جای وقف دید
کرد از حروف زلف تو عالی روایتی
از مشک خط خود جگرم سوختی ولیک
دل ندهدم که در قلم آرم شکایتی
ای آفتاب از ورق رویت آیتی
در جنب جام لعل تو کوثر حکایتی
هرگز ندید هیچ کس از مصحف جمال
سرسبزتر ز خط سیاه تو آیتی
بر نیت خطت که دلم جای وقف دید
کرد از حروف زلف تو عالی روایتی
از مشک خط خود جگرم سوختی ولیک
دل ندهدم که در قلم آرم شکایتی